۴۰۴ - ۱۲ - خیاط

چند ماه پیش یه شومیز خریدم که از این دکمه‌های فلزی پرسی داره. بعد از یه مدت، یکی از دکمه‌هاش افتاد. نتونستم درستش کنم و گذاشتم تو جیبش تا امروز که بالاخره بردم یه جا که هم خیاطی بود هم تعمیرات چمدون و اینا. آقای مسن صاحب مغازه گفت می‌تونه درستش کنه. بعد از نیم‌ساعت چرخیدن تو پاساژ برگشتم و دیدم از بقیه دکمه‌ها هم محکم‌ترش کرده. تشکر کردم و اونم در تایید خودش گفت ۴۰، ۴۵ ساله تو این کاره. نخواستم بپرسم می‌تونه بقیه دکمه‌ها رم محکم کنه، چون هم خسته شده بودم می‌خواستم برگردم، هم گفتم یهو پول زیادی نگیره. به‌جاش پرسیدم چه کار کنم بقیه دکمه‌هاش نیفته؟ جوابش چیزی به این مضمون بود:

پسرا صورت یه دخترو می‌بینن خوش‌شون میاد، می‌گیرنش بعد بدبخت می‌شن! شما دخترا هم می‌رید یه چیزو از ظاهرش می‌خرید بعد می‌گید خراب شد. این دکمه‌ها می‌بینی لق می‌زنن؟ معلومه که زود کنده می‌شن! [ولی تو از خود لباس خوشت اومده به اینش دقت نکردی]. کیفیت مهمه. من الان یه پیرمرد بی‌دندونم، ممکن بود خیلی خوش‌تیپ باشم و قشنگ حرف بزنم، ولی اخلاق نداشته باشم. ولی الان این همه ساله نه دستمو رو زن و بچه‌م بالا بردم نه صدام رو،‌ تا حالا هم بهشون گفتم «ندارم». دخترم به سیرت آدما توجه کن نه صورت!

مونده بودم این صحبتا رو چرا باید بشنوم؟ من نشانه خواسته بودم ولی این چه جورش بود؟ من که دارم تلاش می‌کنم به سیرت نگاه کنم، این تایید بود یا تلنگر؟ از طرفی، جدای ذهن آشفته‌ی خودم، دلم براش سوخت. شاید بنده‌خدا خیلی تو زندگی راجع به ظاهرش حرف شنیده. با اینکه ظاهرش معمولی بود. خب پیر بود، کمی چاق و دندون‌های جلوییش هم ریخته بود. دلم براش سوخت. لابد از خودش زده مبادا به خونواده‌ش بگه ندارم.

مغازه قبلی که یه شلوار دادم کوتاه کنه، گفت نمی‌تونه این دکمه رو درست کنه. شاید قسمت بود بیام اینجا این جملات رو بشنوم.

  • فاطمه
  • شنبه ۲۸ دی ۰۴

۴۰۴ - ۱۱

دوست نداشتم دلیل دوباره اینجا نوشتنم این باشه که بقیه جاها بسته‌س. ولی خب یه هفته شد و معلوم هم نیست کی تموم بشه.

سلام. امیدوارم که خوب و سلامت باشید.

پنجشنبه هفته قبل، قبل از شدت گرفتن شلوغی‌ها، به دوستی پیام دادم که فرداش هم رو ببینیم؟ چند روز قبلش پیام داده بود که چند هفته‌ای هست یه سر اومده ایران و سه‌شنبه هم می‌خواد بره. جواب نداد و بعدم نت قطع شد و منم شماره‌ای ازش نداشتم و کلا بیرون نرفتن رو بهتر دیدم. امیدوارم به سلامت برگشته باشه.

دو تا رمان تازگی خوندم که تو شیلی می‌گذرن و درباره‌ی دسته‌های مختلفی از آدمان. شخصیت اصلی‌های یکی (سایه آنچه بودیم) مبارزین انقلابی هستن و شخصیت اصلی‌های اون یکی (راه‌های برگشتن به خانه) آدمایی‌ان که تلاش می‌کنن تو هر شرایطی زندگی عادی خودشون رو حفظ کنن ولی با این‌حال، سوال‌ها و بحث‌هایی هم براشون پیش میاد. حوصله کنم (که نمی‌کنم) یه بار بیشتر در موردشون می‌نویسم.

از پست‌های قبلی احوالم بهتره؛ یه چیزایی خودبه‌خود برطرف شدن و یه چیزایی رم خودم سُر دادم زیر فرش. ولی به‌زودی باز باید باهاشون مواجه بشم. مگه اینکه تصمیم بگیرم دیگه تو زندگیم هیچ حرکت و پیشرفتی نکنم و همینطور منفعل بشینم تا اتفاقا خودشون بیفتن.

اسمم رو داده بودم برای شرکت تو یه کنگره‌ای و حسابی پشیمون شده بودم چون هر چی زور می‌زدم کدم به جواب درستی نمی‌رسید. کم‌کم به این نتیجه رسیدم که یه جای دیتاست و طرح مسئله‌مون می‌لنگه و شاید باید بریم اینطور ارائه کنیم که: نمی‌شه فلان چیزا رو از معاینات حذف کرد و با هوش مصنوعی از همون دیتای اولیه نتیجه گرفت. ولی استرس داشتم که خب این با عنوان‌مون نمی‌خونه. دانشجو پزشکیه هم جواب نمی‌داد. مونده بودم تو این یه هفته چه کار کنم که فهمیدم کنگره رو فعلا کنسل کردن.

در برخورد با فلان آدم استرس‌ها و حساسیت‌هام بیش از حد بالا میان. آیا این به خاطر ارتباط نزدیکیه که حساسیت‌های آدمو هم در کنار حس‌های دیگه فعال می‌کنه؟ یا مشکل از خود این ارتباطه که یه وقتا اینطور اذیتم می‌کنه؟

بهترین کاری که الان می‌تونم بکنم کتاب خوندن و نوشتن داکیومنت پروژه‌هاییه که نزدیک به تحویل دادن‌شونیم. داشتم فکر می‌کردم چقدر تعداد دوستایی که بخوام زنگ بزنم ازشون خبر بگیرم یا باهاشون صحبت کنم کمه. با بیشتر دوستام در حالت عادی هم اونقدری تعامل نداشتم تو سال‌های اخیر.

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴

۴۰۴ - ۱۰ - ابهام

قبلا کلمات ابهام و عدم قطعیت تو ذهنم با این تعابیر همراه بود:

خیلی از ترس‌های ما از ابهام میاد چون نمی‌دونیم قراره با چی مواجه بشیم.

آدم دوست داره تا جای ممکن روی اوضاع کنترل داشته باشه که از ابهام کاسته بشه.

و چنین جملاتی.

حالا چند روزه به این رسیده‌م که، به طور متناقضی، در ابهام یه امنیتی هم پیدا می‌کنم.

وقتی هنوز مشخص نشده گربه‌ی زیر جعبه زنده‌س یا مرده، تو می‌تونی به این فکر کنی که زنده‌س و وقتی جعبه رو برداری مثلا باهاش بازی می‌کنی. در عین حال می‌دونی ممکنه هم مرده باشه، پس از مواجهه‌ی واقعی با نگاه کردن به داخل جعبه فرار می‌کنی و می‌چسبی به امنیت خیال اون حالتی که ترجیح می‌دی.

این حالت اگه طولانی بشه خوب نیست. باید مواجه بشی باهاش که یا واقعا اون گربه رو پیش خودت داشته باشی، یا هم اگه مرده بتونی سوگواری کنی و ازش بگذری.

تناقضش اینجاست که تو دلت می‌خواست کنترل داشته باشی، ولی در عمل کاری نمی‌کنی و این فقط داره عدم قطعیت رو طولانی‌تر می‌کنه. و تازه در نظر نمی‌گیری که اگه گربه زنده باشه، اونم اذیت می‌شه.

پ.ن. اینکه توی نوشته‌م ضمیرها از یه جایی تغییر می‌کنن هم جالبه. انگار دو نفر تو ذهنم دارن با هم حرف می‌زنن.

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۱ آبان ۰۴

۴۰۴ - ۹

شاید برای اولین باره که دارم شک می‌کنم که کی گفته عقل و منطق باید بر احساس برتری داشته باشه؟

دوست داشتن واقعا چیز عجیبیه، تو می‌دونی این مسیر با فلان منطق و اصولی که داری نمی‌خونه ولی بازم نمی‌تونی خودتو قانع کنی. می‌دونی احتمالا تهشم تباهیه :/ ولی باز می‌گی تلاشمو بکنم.

به هر حال الان تو وضعیتی‌ام که بین دو گزینه که یکی‌شون بعد عقلانی رو تا حد خوبی پاس می‌کنه و اون یکی بعد احساسی رو بیشتر از عقلانی، به سمت گزینه دوم گرایش دارم.

و البته که زمان کافی ندادم هنوز. و همه چیز بیش از حد تو ذهن خودمه و می‌دونم باید مشورت بیشتری بگیرم و همه‌ی این داستانا. اما موندم چرا بعد از شونصد سال که کسی طرف ما نمی‌اومد یهو دو نفر با هم اومدن :/

قطعا خیری توش هست و قراره چیزی درباره خودم بفهمم یا شکل بدم. اینو مطمئنم.

پ.ن. در حال حاضر خیلی تو فاز نصیحت‌پذیری و پای منبر نشستن نیستم.

پ.ن۲. احساس می‌کنم دیگه تو کانال نمی‌تونم بنویسم. چی باعث شد دوستای حقیقیم رو اونجا اد کنم؟

  • فاطمه
  • جمعه ۲۶ مهر ۰۴

۴۰۴ - ۸

دوباره دارم دچار احساس پوچی می‌شم. شاید من واقعا نمی‌دونم از زندگی چی می‌خوام. از کی عادت کردم بشینم منتظر که یه فرصت پیش بیاد یا بقیه پیشنهاد بدن چه کار کنم؟ از وقتی یادم میاد.

یه بار سر کلاس کنترل لیسانس، یکی از استاد راجع به این پرسید که چطور فهمید باید چه مسیری رو بره. بخشی از جوابش این بود که همیشه یه چشمش به این بود که از فرصت‌های پیش‌بینی‌نشده استفاده بکنه. من فقط همین بخش رو چسبیدم چون منطبق با خودم بود. هیچ‌وقت یه هدف بلند مدت مشخص برا خودم گذاشتم؟ شاید، ولی اغلب مبهم بود و بیشتر خودم رو سپردم به فرصت‌ها. این همیشه بد نیست، چون خیلی وقتا اگه فقط رو هدف و خواسته خودت متمرکز بشی دیدت محدود می‌شه. من یاد گرفتم به برخی فرصت‌ها هم نه بگم و در عین حال کشیده شدم به مسیری که فکرشو نمی‌کردم و دوستش هم دارم. اما کجا قراره بالاخره مسیر و هدف خودم رو داشته باشم، از این جهت که بتونم بگم این انتخاب خودم بود؟ که دیگه اجازه ندم چیزهای جدید و وسوسه‌کننده منو از راهم منحرف کنن؟ که مسئولیتش رو بپذیرم... شاید مشکل از همین‌جا شروع میشه که دلم نمی‌خواد مسئولیت چیزی رو بپذیرم؟

پیش اومده آدمای نزدیکم درباره‌م بگن نمی‌دونی چی می‌خوای یا به اشتباه و به خاطر تجربه‌ی کم فکر می‌کنی چیزی که می‌خوای مهمه. سعی می‌کنم جدی نگیرم، وایسم و توضیح بدم، نسبت به خودم و ارزش‌هام بسنجم. ولی بعد یه مدت می‌بینم انگار اون حرفا اثر گذاشته روم. کاش ۲۰ سالم بود. نمی‌دونم چه کار می‌کردم ولی حس می‌کنم برای تغییر زیادی پیرم!

  • فاطمه
  • شنبه ۲۰ مهر ۰۴

•• اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.
آرشیو مطالب